خونه مادربزرگه
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 13:06
پدربزرگش ناخوش احوال است . از وقتی سکته کرده نمی تواند راه برود . درازکش و نشسته فقط می خورد و می خوابد و گاه متوجه نیست که کجاست و با اصرار می گوید مرا ببرید خانه . پدربزرگش همان کسی بود که میان آن همه خست که پیش از آن دیده بودم برایمان ولخرجی می کر
روزنوشت
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 13:06
روز خوبی نبود . از صبح بیدار شدم و کمر همت بستم و هرچه را که می توانستم خراب کردم . در آخرین اقدام هم رابطه ی کاری با همکارانم را قطع کردم . از همان اول هم دلم به این کار نبود . نه که بخواهم به این شاخه و آن شاخه بپرم ! اصلا . کاری که نه ورودی اش مشخ
دقیقه استراحت
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 13:06
منطق ِحاکم ثبات بیابان بود رویای شن تغییر بیابان بود اما بیابان ،بیابان بود...! آرمتی رحمانی
در تلاطم
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 20:31
اصلا دارم به این نتیجه می رسم درباره بعضی چیزها اصلا فکر نکنم و برای خودم به نتایج منطقی نرسم چون بعدش رفتارهایی از خودم بروز می دهم که هیچ شبیه تفکرات و نتایجی که بهشون رسیدم نیست ! گاها هم خودمو می زنم به نفهمی و می گذارم هرکس هر بلایی خواست سرم در
دو قطبی
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 20:31
در وجودم احمق دیوانه ای است که ساعت ها در اینستاگرام می چرخند و گمان برمیدارد که همه همانقدر که در عکس هایشان نشان میدهند شاد ، خوشبخت ، آرام و بی دغدغه اند . در وجودم عاقل فرزانه ای است که وقتی کم می آورد به رفتن از این خراب شده فکر میکند و شور زندگی می لغزد در رگ هایش ، این یعنی هنوز آرزو هست ، ام...
بودن های بیهوده
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 14:01
این هم مدلی است ، باید باشد و نیست . شرایط سخت این روزهایم را میبیند و نیست . بی حالی ها و افسردگی هایم را می بیند و نیست . هیچ وقت نبوده ، حتی وقتی هم بود پشت نقابش می نشست و با من بیگانه بود . هیچ وقت زمان درست عمل نکرد ، زمان درست حرف نزد ، زمان درست من را نبوسید و مرا در آغوش نکشید . هیچ وقت در ...
تب
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 14:01
یعتی این روزها و شب های سخت می گذرند ؟! یعنی بعدش دوران خوبی خواهد بود ؟! اصلا نه دوران خوب ، دوران معمولی حتی؟!
زیر بار تنهایی
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 14:01
لابد مغرورم که با هیچ کسی در حد درد و دل هم این موضوع را مطرح نکردم . چیزی ته دلم میگوید آنها صاحب چیزی هستند که تو نیستی و همین نمیگذارد با بقیه آدم ها راحت باشم . البته که دلم میخواست اینطور نباشد و همه چیز را پیش خودم نگه نمیداشتم و زیر آوار
خاطرات پایان
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 14:01
ظهر از سفر بازگشتم . سفر دلچسبی نبود . شاید بدترین سفری بود که در آن تنها بودم . البته در سفر داغ بودم و نفهمیدم چه بر سرم آمد اما به محض رسیدن به خانه حس ویران شدن داشتم . حس کسی که شکست خورده ، به شخصیتش توهین شده ، روحش خدشه دار شده ... راستش خیلی
پست ناقص
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 14:01
ته ذهنم همین بوده دیگه . ناراحتی چرا؟ استرس چرا؟ شکایت چرا؟ خودت به روی خودت نیاری زندگی صاف میاد میذاره کف دستت . پی نوشت : توضیح اضافه تر بعدا !
جمعه تلخ
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 14:01
لامصب فراموش که نمیشود هیچ ، ابعاد تازه ای از خودش را نشانم می دهد . دیروز روز بدی بود ، خیلی بد . دیشب زود خوابیدم که فقط هوشیار نباشم . دوباره امروز بیدار شدم و همان وضعیت . همان استرس بی پایان ، همان دلشوره ها و فکرهای ویران کننده . یاد چند شب پیش
دوباره کاری !
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 14:01
مجددا در تفکرم که دکتر بروم و امیدوارم این بار حواله ام نکند به قرص های ضد افسردگی و اعصاب و .. . این بار دقیقا می دانم که افسرده نیستم و مشکلم چیزهای دیگری است . همین لحظه هم دوباره سرچ کردم و فردا هم به خودم قول می دهم که پیگیرش باشم . بلاخره آدمیزاد باید با یک نفر بتواند حرف بزند دیگر . ضمن اینکه...
(بدون عنوان)
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 14:01
و کارهایی که تمامی ندارند و برایم هیچ هم ندارند به جز فرسودگی و گذر زمان ...
روز نوشت
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 14:01
کلاس هایم زیاد شده ، زیاد تر از حد معمول وقتم را میگیرند . امروز در ساعت استراحتم فکر می کردم خب این همان چیزی بود که می خواستم دیگر ، میخواستم تدریسم در سطوح بالاتر باشد و حالا هست اما من طبق معمول راضی نیستم و به نظرم همه ی وقتم در حال تلف شدن است
خاطره
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 14:01
غرق در خاطراتم می شوم ، به سال های دور می روم ، آن روز که از سفر بازگشتم و به خانه رسیدم و تلویزیون را روشن کردم و گوگوش امد که پیراهن زردی پوشیده بود و برایم خواند: من و گنجشگای خونه ، دیدنت عادتمونه ، به هوای دیدن تو ، پر میگیریم از تو خونه ... رمانتیک بود .... تمام صفحه چت مان را درتلگرام خواندم ...
ضرب المثلااای الکی
-
تاریخ: 1396/1/14 ساعت: 18:13
سالی که نکوست از بهارش پیداست ضرب المثل اشتباهی است و این هم مثال نقضش: صبح من مزخرف بود درحد یک سیگار و یه ربع گریه کردن ! ظهر بد نبود در حد چند تا خرید دوست داشتنی ، عصر عالی بود در حد یک پیشنهاد کاری و حالا هم معمولی است در حد شام خوشمزه ای خوردن و سریال دیدن و فردا هم احتمالا بد نباشد در حد سفر...
موج چهارم
-
تاریخ: 1396/1/14 ساعت: 18:13
خودم را جر وا جر می کنم که معنی استوری در اینستاگرام را بفهمم ولی مگر می فهمم ؟! چرا باید لحظه ای را ثبت کنی و بیست و چهار ساعت بعد خودش برایت حذف کند؟! اگر لحظه ات ارزش ثبت کردن دارد که باید باید همیشه بماند ( فلسفه ی عکاسی را حتی زیر سوال برده! ) ، اگر لحظه آنقدرها مهم نیست چرا ثبت اش می کنید ؟! چ
هجرت
-
تاریخ: 1396/1/14 ساعت: 18:13
نزدیک ترین دوستم را راهی کشوری دور کردم ، اینقدر ساده و بدون نگرانی انگار که می رود سفر دو روزه . چکار باید می کردم ؟! مثل بار قبل زار زار گریه می کردم و تا یک هفته در افسردگی می بودم ؟! زندگی از این مسخره بازی ها زیاد سرم در آورده و من هم عادت کردم .با لبخند در آغوشش گرفتم و آرزوی دیدار سریع السیر
یک روز معمولی
-
تاریخ: 1396/1/14 ساعت: 18:13
با صدای بلند می گویم خدایا شکرت . چرا که حالم بد نیست . وقتی بد نیستم می توانم برنامه ریزی کنم ، کارهایم را انجام بدهم ، دور و برم را تمیز کنم ( کامپیوترم را تمیز کنم و هرچه آهنگ لعنتی است بریزم در یک فایل و بندازم در یک جای دوری که جلوی چشمم نباشد ) ، مجموعه ای از آلبوم های جدید را دانلود کنم و بری
آندره برتون و تخیل اش
-
تاریخ: 1396/1/14 ساعت: 18:13
تخیل محبوبم ، مخصوصا این خصلتت را دوست دارم که هیچ چیز را از قلم نمی اندازی . پی نوشت : هرچند گاهی ازت می ترسم !