مزایای کتاب خوانی - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:51
گاهی با خودم فکر میکنم واقعا فایده کتاب خواندن چیست ؟! با آن نه می شود کسب درآمد کرد ( و همیشه از کودکی با خودم فکر می کنم کاش شغلی بود که در آن می شد دراز بکشی و از صبح تا شب کتاب بخوانی و بابتش پول هم دریافت کنی اما یافت می نشد ! ) ، نه می شود گذارن زندگی کرد نه کار خاص دیگری . اما دیشب در حالیکه
me and the cellphones - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:51
بلاخره من و آیفون با هم اخت شدیم . به یاد اولین گوشی ای که داشتم می افتم . نوکیای 6030 ی مشکی عزیزم که از سال 85 بدون وقفه داره کار می کنه . اون گوشی رو خیلی دوست داشتم و شاید نزدیک چهار سال ازش استفاده کردم تا اینکه یک گوشی جدید کادو گرفتم . البته از گوشی کادویی زیاد استفاده نکردم و به سرعت عوضش کر
اتاق های ویران مغز - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:51
شب در ماشین یاد آن روز افتادم . نه در شرایط مشابهی بودم و نه هیچی ، نمی دانم چرا آمد در خاطرم . به آنی احساس کردم نمی توانم نفس بکشم . احساس کردم تمام قفسه ی سینه ام منقبض شده و چیزی در دلم می شورَد . پنجره را کشیدم پایین تا هوا عوض بشود اما خوب نشدم . مدتی در همین وضع بودم و حتی با خودم فکر کردم نک
کتاب خوانی - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:51
چقدر این روزها به کتابی مثل " زنانی که با گرگ ها می دوند " نیاز داشتم ، مثل مرهم است برایم . + میم نویس ; ۸:٤٤ u200eق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱٦ نظرات ()
صعود از پله های ترقی ، سقوط در زندگی معمولی - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:51
- در خاطرات یکی از نخست وزیرای زمان شاه اومده که بنده خدا یک روز رفته خونه و به زنش گفته : من نایب کنسول شدم . زنش با بی اعتنایی نگاهی بهش کرده و گفته : خاک بر سرت کنن ، فلانی کنسوله اونوقت تو سرکنسول شدی ! یه مدت گذشته و بنده خدا کنسول شده و با خوشحالی رفته پیش زنش و گفته : کنسول شدم . زنش هم نگاهی
Next time I'll be braver - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 11:56
این روزها گاهی از وسط ویرانه های خودم بلند می شوم ، دست خودم را می گیرم و موهای خودم را نوازش می کنم و به خودم امید می دهم . با خودم حرف میزنم و زیبایی های زندگی را نشان خودم می دهم . خودم را به این جشن دعوت می کنم . چیزی عوض نمی شود ، ویرانه هایم ساخته نمی شوند ، فقط به خودم می قبولانم که تا هستی ب
آرزویم : حفظ وضع موجود - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 11:56
زندگی مان تازه کوتاه زمانی است افتاده روی دور معمولی بودن . حالش خوب است ، مشکلی در غذا خوردنش ندارد ، بی حال و بی انرژی نیست . کاش تمام نشوند این روزها . باز می دانم که پنجشنبه سی تی اسکن داده و شنبه جوابش می آید و احتمالا در همین هفته باید پزشکش نظرش را درباره عمل بدهد . ما هم مثل خودش دیگر دلمان
سفر اوج آرزوهایم است - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 11:56
اگر برای بقیه سفر رفتن موضوعی تفننی و برای گذران اوقات فراغته برای من موضوع بسیار جدی و تخصصیه ایه . نه به خاطر اینکه کارم و زندگیم مرتبط با این موضوعه ، به این دلیل که همیشه سفر برایم بیش از فقط سوار هواپیما شدن و رفتن به جایی و برگشتن بوده . برای من سفر یعنی تغییر . هربار که به سفر رفتم در بازگشت
پیانو - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 11:56
سوار موج موسیقی فریبرز لاچینی بشوید و پاییز پاییز را بشنوید . شبیه باران اردیبهشتی است که حالتان را عوض می کند ، شبیه شبنم روی گل . پاک و پاکیزه و شیرین . می نشیند مثل یک زمزمه عاشقانه در گوشتان .
دو بیتی - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 2:16
گیرند همه روزه و من گیسویتجویند همه هِلال و من اَبرویتاز جمله ى این دوازده ماه تمامیک ماه مبارک است و آن هم رویت واعظ خوانساری + میم نویس ; ٩:٤۸ u200eب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/٦ نظرات ()
این فیلمااااای الکی - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 2:16
همون لحظه ای که روشنایی نامحسوسی افتاد در سالن سینما و بعد هم در خروجی باز شد و به ردیف از زیر نور کم در حال خروج بودیم حس کردم چقدر معمولی و بی انگیزه زندگی می کنم که به سینما می روم فقط به این هدف که بخندم ! وقت می گذارم و فیلمی می بینم که نه محتوا دارد و نه داستان و نه هیچ ، فقط که بخندم ! ساعتها
در جست و جوی تقاضای جدید - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 2:16
اگر بچه داشته باشم هیچ وقت با دست خودم همه ی آرزوهایش را برآورده نمی کنم ! چندوقت پیش به دنبال بهانه ای برای ادامه زندگی بودم . به فکرم رسید باید چیزی بخواهم و برای رسیدن به آن تلاش کنم و اینطوری خون امید در رگ های زندگی ام جاری می شود . بعد دیدم الحمدا... چیز مادی ای نیست که بخواهم و نتوانم داشته ب
نه به آشپزی ایرانی - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 2:16
آشپزی ایرانی به شدت جای نقد دارد . در این عصر بدو بدو و کار و بچه و شوهر و خونواده شوهر !! و .. که زمان کم می آوری ، هر غذای ایرانی دست کم سه ساعت زمانت را می گیرد . همین امروز بنده تصمیم گرفتم خورشت قیمه به سبک خودم را بسازم ! که البته سبک تخمی ای هم بود ! ساعت سه پیاز داغ کرده و لپه را گذاشتم ، سا
من همیشه نگرانم - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 2:16
شاید تفکرات من روی نسل های بعدم تاثیر داشته باشه ، باید مواظب فکرام باشم ...
تسبیح یشمی - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 11:07
دیشب دیر خوابیدم . نه اینکه دیر ! فقط از ساعت معمول هرشب ام کمی دیرتر بود و باز فقط کمی ، در حد یک ساعت ! از صبح که بیدار شدم خسته و هلاکم . ظهر یک ساعتی خوابیدم ، عصر که برگشتم تقریبا دو ساعت خوابیدم و حالا سُر و مُر و گنده نشستم و حدسم این است که فردا هم برنامه ای مشابه امروز داشته باشم .فردا روز
خانه جدید - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 11:07
دلش می خواهد یک اتاق داشته باشد که در آن کامپیوترش باشد و دارت و مابقی تفریحاتش . دلم میخواهد اتاقی داشته باشم که تا سقف کتابخانه داشته باشد که هیچ وقت نگران کمبود جا برای کتاب هایم نباشم و در آن بتوانم دمی آسوده کارهای پژوهشی و آموزشی ام را انجام بدهم . کمر همت بستم به فروش خانه ، فروش نمی رود که !
قلمرو - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 11:07
در زندگی قبلی ام حیوانی بودم شبیه گربه لابد که قلمرو خودش را می شناسد و روی آن هم حساس است و از شیر کردن قلمرو اش با سایرین نفرت دارد . از زندگی حیوانات اطلاع عمیقی ندارم و تنها گربه را با این خصلت می شناسم و گرنه ترجیحم این بود حیوان دیگری می بودم چون از گربه بدم می آید . درهرحال من هوای فضای شخصی
خواب بد - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 11:07
ساعت چهار و خورده ای بود گمانم که بیدار شدم و از ترس و عصبانیت دندان هایم را بهم می فشردم . خواب دیده بودم که در خانه ی قدیمی مان از چیزی که یادم نیست عصبانی شده بودم . داشتم وسایلم را جمع می کردم که از خانه بروم و مادرم هم هیچ واکنشی نداشت . این هیچ واکنشی نداشتن جز رفتار مادرم نیست . بچه هایش همه
نشانگان در کنترل - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 11:07
یا من در وضعیت مناسبی نیستم یا واقعا شرایط اطرافم تنش زا هستند . از صبح مدام تلفن زنگ می خورد . زنگ صدای تلفن خانه برایم جالب نیست به خصوص وقتی تداوم داشته باشد و اینجا ، در خانه ی مادری زنگ تلفن خانه چیز مداومی است که تمامی ندارد . مگر سیم تلفن را بکشی و خیال خودت و پشت خطی ها را راحت کنی ! در همین
خواب های عصر - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 11:07
بعد از ظهرهای مزخرفی که سه ساعت می خوابم ، شب های مزخرفی در پی دارند که بیخوابی در آنها می کشتم و روزهای مزخرفی در پی ، که با زور باید صبح زود بیدار شوم و تمام روز را خسته باشم ! این سیکل معیوب گاه به گاهی تکرار می شود !